آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

111

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

نمود . ولى قلعه آن را نتوانست تسخير نمايد . و رئيس قلعه به مولوى ابو الفرس كاغذ نوشت كه اگرچه شهر از دست رفته است ولى قلعه را براى خود نگاه خواهم داشت مشروط بر اين‌كه سه هزار چارك گندم و پنجاه نفر سرباز براى امداد بفرستيد . ابو الفرس كه منتهاى ميل را به حفظ آن قلعه داشت و چون شنيده بود كه سر آنتوان يك كشتى گندم خريده است به او كاغذى نوشته و خواهش كرد كه كشتى خود را به ( سالى ) بفرستد و گندم را در آن‌جا تحويل بدهد كه براى سربازهاى او و اهل قلعه به مصرف برسد . سر آنتوان ميل داشت كه به پادشاه خدمتى كرده باشد . بنابراين كاپيتان و تاجر آن كشتى را حاضر كرده امر كرد كه به سالى بردند و پول كليهء گندم را به آنها داده آنها را روانه كرد . ولى قبل از رسيدن آنها قلعه را تسليم كردند . و كاپيتان و تاجر كشتى نه پياده شدند و نه گندم فروختند و به صافى مراجعت كردند . در اين اوقات پانصد نفر در تحت رياست دو نفر صاحب‌منصب به استقبال سفير كبير فرستاده شد و سر آنتوان به هريك از آنها هديهء خوبى داده اظهار مهرومحبت زياد كرد . سربازها از اين جهت منتهاى بستگى را نسبت به او به‌هم رساندند و او را زياد محترم مىداشتند به طورى كه آن دو نفر صاحب‌منصب در هدايت سفير كبير به مراكش تعويق و مسامحه نموده سربازها همين‌كه ديدند سر آنتوان ميل رفتن دارد ، براى ظاهر ساختن ميل خودشان به سر آنتوان از تبعيت صاحب منصبان خود عاصى شدند و دو نفر از آدمهاى آنها را كشتند كه آنها را به تعجيل وادار كنند . بعد از چهار ماه اقامت در صافى و التفات‌هاى زيادى كه نه تنها در